
بوی بهار می آید، اما در پاییز بود که بخشیدم. می گفتند پاییز، بهاریست که عاشق شده، راست می گفتند؛ عاشق که می شوی، هر چه داری می دهی تا به آن که می خواهی برسی، اما وقتی می فهمی او نمی خواهد، تمام برگ هایت زرد می شود و هوایت سرد می شود. آرام آرام زمستانی می شوی، برف روی تمام احساساتت را می پوشاند و دوست داشتن هایت همه یخ می زنند و تمام می شوند.
بهار می آید، بهار که بیاید یخ دوست داشتن هایت آب می شود، آب می شود اما این دوست داشتن ها دیگر آن دوست داشتن ها نمی شود، دوباره رشد می کند و سبز می شود امّا شکل و شمایلی مانند گذشته ندارد، تمامش عوض شده، دیگر احساسی نیست، عشقی نیست، صدایی نیست که تو را مجذوبش کند، برگ های درونت سبز شده اند امّا سبزی شان مانند گذشته نیست، سبزیشان نو است و تازه. شکلی جدید گرفته، شاید زیباتر شده...
گذشته هر چه که بوده اکنون تجربه است، تجربه ای است برای آن که دیگر اشتباه نکرد. تجربه ای است برای آن که مواظب برگ های درون بود و استوار در گلخانه ی دلت نگاهشان داشت تا بهار و سبزی دیگر؛ امّا همیشه که نمی توان سبز بود، باید زردی و سردی باشد تا سبزی را فهمید...
آری این بار خیلی ساده از کنارش گذشتم، بی آن که بمانم و نگاهش کنم...
قسمتی از داستان (صدای پای بهار) احمد فرقدان
وقتی به کسی بطور کامل و بدون هیچ شک و تردیدی اعتماد می کنید
در نهایت دو نتیجه کلی خواهید داشت :
شخصی برای زندگی
یا
درسی برای زندگی ...
[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 21:38 ] [ ATI ]
[ ]








